تبليغاتX
آرزوهاي محال
آرزو بر هیچ کس عیب نیست ، حتی محالش!
من از تبار غربتم از ارزوهای محال

قصه ما تموم شده با یه علامت سوال

                         ؟

چشماتو برای همیشه سپردم دست فاصله ها

نگاهت را به امواج دریا هدیه کردم

اما ارزوهای محالم را در سینه حبس کردم!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 13:49  توسط آرزو  | 

تولدم مبارک

بهار من امدی

چه ساکت چه بیروح

بهار من بنشین تا برایت بگویم

از دلتنگیهای تنگم

از خوابهای سرابم

از نیستهای نبودم

بهار من

بچشان طعم شبنمت را بر خوابی دروغین

تا بیدار شوند قهقهه های شکوفه

بهار من ببار بر من تا ببارم با تو

 صدایم کن که تنهایی من

از تصنیف یه کوچه تنگ

تنهاتر است.

بهار من ببار بر من تا ببارم با تو.

                                                   ***

                    بهار من دوستت دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 12:59  توسط آرزو  | 

در دوردست ها كسي مي شنود

شادي مرده خاموشم را

حكمتي مبهم

ولي قديس و پاك

از ازل

پهن است

بر دوش خاك تن

كنجي از دل

غمي مي گذرد

پابه پايش مي روم

تا چنگ مرگ

گر بهاري هم نيايد زندگي

مي سپارم توأمان بر يادهاخاطرات بي تو مردن

بر خاك ها

بعد اين رهگذر بي تكرار

آتشي نيست كه رنجور بسوزد

در پي افسوس ها

حسرت ها...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:51  توسط آرزو  | 

 

زير چتر آسمان

با تبلور نقوش مهرباني

همراه با آفاقي از صميميت

نگاهي آشنا شد

و با هر ترنمي

از وقت پائيز

نتي از موسيقي خنده ها گلچين شد

و لابه لاي شكوه و تبسمي

آرزويي ناب شكفت

و در امتداد طنين رؤياها

اشتياقي ژرف تپيد

چه كسي باور كرد

در نقابي از سكوت

بار بست و دور شد؟

پشت اين سير مهاجر

شورشي جاري بود

پادشاهي از زمان

با صفوفي از سلاح فاصله

باز هم تنهايي...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 10:17  توسط آرزو  | 

در اعماق تيره وجود

ترسي است شكننده

با هيبتي زجرآور

يا خلسه اي پايدار

شايد هم نفسي خنثي

در نتيجه ي غرق در مرداب خويش ؛

هواي عجيبي است در من

زميني ازغبار نفسهايم خواهم گسترد

تا براي بدرقه چشمانت چيزي نماند

دژي از تنهايي خواهم ساخت

تا كسي فرياد بي كسي ام را نشنود

در ميان پيچ هاي طوفان غم

چادري با رنگ ماتم خواهم زد

آنگاه با هر بغضي از اسارت زندگي ام

آرزوهاي محالم را صدا خواهم زد.

 

 

  

پي نوشت:

قابل توجه دوستاي عزيزم:

ايميلي كه تو وبلاگم بود هك شده.

لطفا" با آدرس جديد مكاتبه كنيد.           

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 10:56  توسط آرزو  | 

سخت است اعتراف اما

باز هم هستي

با همان وخامت ديرين است

و شبيخون حجمت

گردي نو

از حسرتي بي پايان

بر خاكسترم مي پاشد

و در امتداد دلتنگي ها

آزاري است شكننده

در كالبد استقامتي بي ثمرِ؛

اشكهايم شرحي است مداوم

از سرانجام غوغاي تنهايي ام

افسوس مرا آفرينشي دوباره نيست

يا حتي گريزي از بي نهايتت...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 10:12  توسط آرزو  | 

لحظه ها زنده اند

اما به قيمت ويراني زندگي نفس هايم

مي گذرند

اما به شرط عبور از آتش وجود مرده ام

مي روند

اما زنجير اسيراني از خنده هاي نشكفته را

با خود مي كشانند

سرابي از اميد

سوغاتي مي آورند

و طرحي از نفرت

به يادگار مي گذارند

با تمام قدرت مي چشانند

طعم تلخ و تكراري شان را

مرگي متولد نمي شود

ميان جمع طلسم شده شان

مي آزارد ذهن را

آن زمان كه با هر خاطره نحس

جفت مي شوند

و حتي سكوت را هم

به انزوا مي كشانند

فريادها مي لرزند

آن زمان كه فراري نيست

از بازي لحظه ها.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 14:3  توسط آرزو  | 

"از این شعر هیچ جای دنیا پیدا نمیشه"
"خانه دوست کجاست؟"در فلق بود که پرسید سوار.
اسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
" نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در ان عشق به اندازه پرهای صداقت ابی است.
میروی تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ سر به در می ارد
پس به سمت گلتنهایی میپیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی
و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا خش خشی میشنوی:
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او میپرسی
خانه دوست کجاست."
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 11:39  توسط آرزو  | 

دلم هوای برگشت دارد
دیگر از مهمانی تردید خسته است
در درونم جنگی برپاست
پاره های نفسم محو شدند
میان هر جرقه از بغضی بسته
وحشتی می آفریند این هیاهو
با طینتی زشت
آب سردی میخواهد
آتش جنجال ذهن
دیگر به آخر ایستگاه افکارم رسیده ام
واژه ای برای وصف کندی زمان نمی یابم
نمیدانم مقصد این بیراهه تا کجاست
اما هر چه هست
رنگ و بوی تازه ای دارد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 10:12  توسط آرزو  | 

سنگ ها مي گريند
بازمانده اند از سكوت
هم صدا با من
اما بي صدا
زندگي از زنده ماندن خسته است
رقص تكراري اش بار رفتن بسته است
چيست اين طوغ پريشاني و ترديد؟
كه مي كشانم هر سو
چيست اين آزار تلخ واژه ها ؟
خسته ام
اماني نيست بر نفسم
چندگامي بايد به بيراهه رفت
مدتي بايد برجاده هموار راند
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 11:29  توسط آرزو  |