قصه ما تموم شده با یه علامت سوال
؟
چشماتو برای همیشه سپردم دست فاصله ها
نگاهت را به امواج دریا هدیه کردم
اما ارزوهای محالم را در سینه حبس کردم!
بهار من امدی
چه ساکت چه بیروح
بهار من بنشین تا برایت بگویم
از دلتنگیهای تنگم
از خوابهای سرابم
از نیستهای نبودم
بهار من
بچشان طعم شبنمت را بر خوابی دروغین
تا بیدار شوند قهقهه های شکوفه
بهار من ببار بر من تا ببارم با تو
صدایم کن که تنهایی من
از تصنیف یه کوچه تنگ
تنهاتر است.
بهار من ببار بر من تا ببارم با تو.
***
بهار من دوستت دارم.
در دوردست ها كسي مي شنود
شادي مرده خاموشم را
حكمتي مبهم
ولي قديس و پاك
از ازل
پهن است
بر دوش خاك تن
كنجي از دل
غمي مي گذرد
پابه پايش مي روم
تا چنگ مرگ
گر بهاري هم نيايد زندگي
مي سپارم توأمان بر يادهاخاطرات بي تو مردن
بر خاك ها
بعد اين رهگذر بي تكرار
آتشي نيست كه رنجور بسوزد
در پي افسوس ها
حسرت ها...

زير چتر آسمان
با تبلور نقوش مهرباني
همراه با آفاقي از صميميت
نگاهي آشنا شد
و با هر ترنمي
از وقت پائيز
نتي از موسيقي خنده ها گلچين شد
و لابه لاي شكوه و تبسمي
آرزويي ناب شكفت
و در امتداد طنين رؤياها
اشتياقي ژرف تپيد
چه كسي باور كرد
در نقابي از سكوت
بار بست و دور شد؟
پشت اين سير مهاجر
شورشي جاري بود
پادشاهي از زمان
با صفوفي از سلاح فاصله
باز هم تنهايي...

در اعماق تيره وجود
ترسي است شكننده
با هيبتي زجرآور
يا خلسه اي پايدار
شايد هم نفسي خنثي
در نتيجه ي غرق در مرداب خويش ؛
هواي عجيبي است در من
زميني ازغبار نفسهايم خواهم گسترد
تا براي بدرقه چشمانت چيزي نماند
دژي از تنهايي خواهم ساخت
تا كسي فرياد بي كسي ام را نشنود
در ميان پيچ هاي طوفان غم
چادري با رنگ ماتم خواهم زد
آنگاه با هر بغضي از اسارت زندگي ام
آرزوهاي محالم را صدا خواهم زد.

پي نوشت:
قابل توجه دوستاي عزيزم:
ايميلي كه تو وبلاگم بود هك شده.
لطفا" با آدرس جديد مكاتبه كنيد.
سخت است اعتراف اما
باز هم هستي
با همان وخامت ديرين است
و شبيخون حجمت
گردي نو
از حسرتي بي پايان
بر خاكسترم مي پاشد
و در امتداد دلتنگي ها
آزاري است شكننده
در كالبد استقامتي بي ثمرِ؛
اشكهايم شرحي است مداوم
از سرانجام غوغاي تنهايي ام
افسوس مرا آفرينشي دوباره نيست
يا حتي گريزي از بي نهايتت...

لحظه ها زنده اند
اما به قيمت ويراني زندگي نفس هايم
مي گذرند
اما به شرط عبور از آتش وجود مرده ام
مي روند
اما زنجير اسيراني از خنده هاي نشكفته را
با خود مي كشانند
سرابي از اميد
سوغاتي مي آورند
و طرحي از نفرت
به يادگار مي گذارند
با تمام قدرت مي چشانند
طعم تلخ و تكراري شان را
مرگي متولد نمي شود
ميان جمع طلسم شده شان
مي آزارد ذهن را
آن زمان كه با هر خاطره نحس
جفت مي شوند
و حتي سكوت را هم
به انزوا مي كشانند
فريادها مي لرزند
آن زمان كه فراري نيست
از بازي لحظه ها.
